دلنوشته های یه نیمچه دکتر!!!!

خط خطی های دلم!

برگشت دوباره

خب از کجا شروع کنم؟؟؟؟اووووووووووووووم بذار فکر کنم...

واااای خدای من ححرف خییییلیییی زیاده..خیلیییی

نمیدونم واقعا چیو بگم..

اول از همه باید اعلام کنم همین طوری الکی اومدم وبلاگ :دی

بین کلاسامون تا باز شدن سلف یک ساعت فاصله افتاد و از اونجایی که بنده اصلا حالشو نداشتم برم خوابگاه اومدم سایت دانشگاه به یاد قدیم و ....:دی

گفتم بیام بینم چه خبره ...

میخواستم یه روز بیام اینجارو یه خونه تکونی بکنم اما فک نمیکردم اون روز انقد ناگهانی امروز باشه..

گفتم ناگهانی دلم خواست همه اتفقای ناگهانی دیروز رو بنویسم...

بنده تک و تنها 3 روز پیش یه امتحانی داشتم و خلاصه چند روز بود واسش میخوندم....

فشار وضعیت امتحانی و اینکه همه رفتن خونشون و من خوابگاهم به اندازه ای ضد حال بود که فک میکنم دانشجویان محترم سکنه در خوابگاه کاملا ملتفط باشن:دی

خلاشه این وضعیت به لطف همراهی ابالفضل(همسر محترم):دی قابل تحمل شد...

صبح شنبه که بنده برای خروج اطلاعات رفتم پیش استاد فرمودن که !!اااااااااااا!!امتحان داری؟؟؟اها..برو دو روز دیگه بیا!!!!

خلاصه منو میگی..اگه شمشیرم میزدن خونم در نمیومد...(کمتر این وضعیت پیش میاد:دی)

ببین دیگه تاچه حد که همون جا بغض کردم تو اتاق استاد و سریع اومدم بیرون که سوتی نشه...

4 قدم اونور تر زنگ زدم به ابلفضل و ههااااااااااااااااای هااااااااااااااااایی گریه...

ابالفضل:خب مریمی بگو چته؟؟؟چرا گریه میکنی خب!!!

من:.......(فحش هایی که نثار استاد محترم میشه!!!!!)

بالفضل:...!!دلداری

من:......!گریــــــــــــــــــــــــــته

خلاصه کل مسیر دانشگاه تا خوبگاهو جاتون خالی ابغوره گرفتم و تو اتاقم هم . ..تا اینکه دیگه اروم شدم!!

حالا همه تو راه فک میکردن دارم با همسر محترم دعوا میکنم!!!:)))))!!

منم اصلا هـــــــــــــــــیچی نمیفهمیدم!!!

خلاصه مجبور شدیم دو روز دیگه هم از تفریحات عزیزمون بزنیم و درس تکراری بخونیم!!جهت مرور:-"

تا دیروز صبح که حالم کلی گرفته بود....

صبح خیلی بیحال بیدار شدم و دیدم بر خلاف هر روز ابالفضل پیام صبح بخیر رو نفرستاده...عجیب بود!!!همین کافی بود تا حالم بیشتر گرفته شه!!!

منم که تو موود امتحان بودم دیگه بدتر شدم و رفتم سر درس..

خوندم تا ظهر!!!!

ظهر که خواستم برم امتحان دیدم ای بابا!!همیشه ظهر ابلفضل زنگ میزد ...امروز که امتحانم داشتم دیگه حتما باید یه خبری میشد....

سعی کردم عصبانی تر نشم و برم امتحان لعنتیو بدم و راحت شم...

از امتحان برگشتم...

تو اتاق با فهیمه بودم که گف !!!مریییییم....شوهرت به گوشی من داره زنگ میزنه!!!!(اخه هروقت من گم و گور میشم و گوشی رو نمیبینم که جواب بدم بعد 7-8 بار به فهیمه زنگ میزنه که این خانوم ما کجاس!!!)

فهیمه هم گوشیو داد به منو از امتحان پرسید و همه چی عادی پیش میرفت...

گفت فک کردم سر امتحانی به دوستت زنگیدم ...

نیم ساعت بعد گذشت و زنگ زد یک کاری میکنی برام؟؟؟

گفتم البته بگو...

گفت شماره دوستت ایدا رو بده...یه خواستگاره اومده شمارشو میخواد و از دوستامه و ایدا هم ودش در جریانه !!!!قضیه رو میدونستم!!اما دیگه اون طو لانیه نمیشه بگم اینجا:دی

خلاصه شماره ایدارو دادم و رفتم بیدارش کردم که پاشو یکی کارت داره!!!

منم اومدم اتاق و خسته تا ناهار اماده شد و خوابیدم شد ساعت 6!!!!

ساعت 6 آیدا اومد گفت فهیمه یه لحظه بیا بیرون از اتاق کارت دارم!!!!!

من!!:-؟

چرا این منو صدا نزد...

گفتم ایدا قضیه خواسگاره چی بود!!!گفت بعدا بعدا میگم برات!!!!

خلاصه فهیمه اومد و گفتم چی شد گفت هیچی میخواس باهاش برم بیرون!!!!

ما هم ساده !!!

تا اینکه منو فهیمه رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم واسه اتاقو ساعت 7 عصر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایدا زنگ زد فهیمه بیا دیگه!!!

و منو تنها گذاشتن و من با خریدا رفتم اتاق!!!

خسته بودم...

ابالفضل هم زنگ نزده بود!!

دلم گرفته بود که چرا امروز اینطوری شده!!!

اون که همیشه عصر زنگ میزد!!!

یکم گذشت و تلفن زنگ خورد..

گوشیو برداشتم و همسر دلبند بود...

!!

ازش دلگیر بودم..

ابلفضل:سلام عزیزم..چطوری...برو بیرون از اتاق میخوام باهات حرف بزنم...

منم که همیشه برای تل میرم تو انباری حرف میزنم:دی (جلو دختر مجرد بده تو اتاق:دی)

خلاصه گفتم بیرون از اتاقم ..تو چطوری..

دیگه مکالمه عشقولانه و خسته ای رد و بدل شد!!!

ابلفضل:دوست دارم

من:منم دوست دارم و ....

اون:نه تو نمیدونی چقد دوست دارم ..

من:....!!!

خلاصه مکالمه مثل همیشه تموم شد و تو صدای من یه غم و خستگی کاملا واضح بود:دی این دفعه دیگه پنهونم نبود!!!!:))

رفتم اتاق!!!!

آیدا و فهیمه اومده بودن..

گفتم ااا اومدین؟خوش گذشت؟چه خبر!!

رفتم سمت تختم!!!!

ناگهان...

صحنه ای رو دیدم که اصلا فکرشو نیمکردم!!!اصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا

دیدم یه دسته گل خیلی خوشکل رو تخته!!!

گفتم جااان چه نازه و مشغول انار خوردن شدم!!!!

فهیمه و آیدا!!!

مریــــــــــــــــــــــم؟؟؟

ها؟؟؟

اون مال تویه؟؟؟

من؟؟؟؟

اره دیگه دیوونه!!!

واااااااااااا!!کی واسه من گل خریده!!!

دیوونه شوهرت واست گل خریده!!!!!!!!!!!

من::o

بچه ها!!:دی

من::o

بچه ها ::x

من:واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من...

همون لحظه ابلفضل زنگ زد و منم شروع کردم به بروز احساسات!!!و از انجایی که خیلی شدید ابراز میکردم از اتاق رفتم بیرون!!!!

نگو اینا ا صبح باهم هماهنگ کردن!!!

ابلفضل زنگ زده به فهیمه بگه!!من گوشیو برداشتم..بحثو پیچونده!!دیده نمیشه به اون بگه!!زنگ زده با از ایدا خوسته این کارو انجام بده و کلی سفارش و توضیح که من چه گلی دوس دارم و چه طور باشه و ...

اونام منو پیچوندن که برن گل بخرن و قبل اومدنشون ابلفضل زنگ زده و منو از تاق کشونده بیرون جهت سورپرایز بیشتر!!!!

یعـــــــــــــــــــــنی واقعا سورپرایز شدم..بقیه گلاییی که میخورید و میتونستم 2% حدس بزنم!!اما این یکیو اصلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی حال داد..کل خستگی امتحا از وجودم رفت بیرون و دوباره انرژی گرفتم برای شروع درس و زندگی!!!!

دمش گرم

گل خوشکلشو زدم به دیوار اتاق!!

تا همیشه که چشم میفته یادم باشه بهترین همسر دنیا نصیبم شده..کسی که حتی با کیلومتر ها فاصله به فکر شاد کردن منه و همراهمه!!!

خلاصه اینم از داستان ناگهانی ما!!!!

دیروز روز فوق العاده ای بود!!!!

امیدوارم منم ازش یاد بگیرم این مهربونیارو و براش بهترین باشم!!!


پ.ن1:چه هیجانی شدم ..حتی مرور داستانشم بهم هیجان میده!!!:دی

پ.2:بهترین نعمت دنیا داشتن یه همراهه که تو هیچ لحظه ای تنهات نذاره!!:)

پ.ن3:ممنونم از عشق یکی یه دونم که بدون هــــــــــــــــــــــــــیچ انتظاری همیشه منو خوشحال میکنه!!!

پ.ن4:فک کنم دیگه سلف باز شد..من میرم ناهار و پست بعدی میخوام از دوران اشنایی مون بگم!!!!

پ.ن5:خدایا بابت همه چی ممنونتم...هوای عشقمو داشته باش!!

روز همگی خوش..


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 12:0  توسط خودمم!!!  | 

ادم....؟؟؟؟

باز هم يه پست ديگه بعد مدت ها دوري و اينكه اعلام كنم هنوز زنده ام و نفس ميكشم:)

دقيقا خودم نمي دونم خوبم يا بدم يا ...

ولي احتمالا خوبم:دي

ترم ۳ هم با سرعت هرچه تمام گذشت!!فرجه ها هم داره شروع ميشه...و ....

چرا حس نوشتن ندارم مثل قبل..؟:(

فقط ميخوام بگم خيلي چيزا خوب پيش ميره ولي اين منم كه خيلي پر توقع و نمك نشناسم ولي دست خودم نيس..

يه جمله نوشته بود تو اف-بي:دي

ادم ها ميتوانند ادمها را دوست داشته باشند...ب شرط اينكه ادم ها بعد از دوست داشته شدن ادم بمونند!!!!!!!!!!!!!!!!

فك كنم من از اوناييم كه ادم نميمونم!!!!!!!فقط بين خودمون بمونه:دي

تا بعد كه احتمالا با يه سري خبر خوب ميام:دي

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 1:2  توسط خودمم!!!  | 

...

گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز

آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند.

برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند،

همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما

دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي

خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره

گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!برخي ما را

سر كار مي گذارند،‌ برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي

اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز

كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد. برخي ديگر نيز بيش از

اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان

پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي

بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...گاه ما

براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به

دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف

مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي

داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او

نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و

گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز

بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي

سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك

مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم

..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است. اين آغاز، اين

زايش،‌ برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي

دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته

آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن

دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه

از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن

نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي...



شل سیلور استاین


این روزا داستان دلم شده مثل این..

نمیدونم واقعا چیکار کنم

تابحال بین این همه دو راهی نمونده بودم..که نه بشه بگذرم و نه بشه بمونم..

موندنم درد باشه و رفتنم هم درد...

گاهی احساس میکنم اینکه یکی دوستت داشته باشه چقدر مسئولیت داره

گاهی فکر میکنم وقتی یکی بهت میگه تو مسئولشی

خوب که فکر میکنم میبینم اونقدا هم به من ربطی نداره

گاهی یکیاینقد بهت محبت میکنه که اشباع میشی

اذیتش میکنی

بهانه میگیری

گاهی اینقد همه چی طبق میلته که دنبال کوچکترین چیزایی...

گاهی خیلی نمک نشناس میشی

گاهی خیلی بی چشم و رو...

گاهی فک میکنی که وظیفشه محبت کردن...

احساس بدی دارم نسبت به خودم

احساس نمک نشناسی...بی لیاقتی

نمیدونم چیکار کنم

واقعا نمیدونم...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:26  توسط خودمم!!!  | 

عجب روزایی شده..

در عین شیرینی تلخه...

و در عین تلخی شیرین...

نمیدونم کدوم حسش بیشتره...

خدایا میشه زمان زودتر بگذره؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 1:5  توسط خودمم!!!  | 

اینم از یه قالب شاد..

به شکرانه حالم که داره روز به روز بهتر میشه...

:)

خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 11:48  توسط خودمم!!!  | 

ساعت یه ربع مونده به ۱۱ شبه!!!

من با وسایل و بند و بساطم تو نمازخونه خوابگاهمو دارم اناتومی میخونم...

البته الان که دارم یکی از اهنگای سیاوش رو گوش میدم..و دلمو اینجا خالی میکنم...

خیلی وقته که تو وبلاگم هیچ چی ننوشتم..اما امشب احساس کردم دوباره بهش نیاز دارم..دیگه حتی روم

 نمیشه زنگ بزنم با مامان صحبت کنم..اینقد زنگ زدم و موج منفی فرستاذم سمتشون که حال خودمو اونارو

بهم زدم...

اینقد پر احساس ناخوشایندم که هرچقدر هم حرف بزنم تموم شدنی نیست..

فکر میکنم دیگه از توانایی من خارجه..فک میکنم دیگه باید هرچی هست رو از ذهنم بریزم بیرون ..باید به

 فکرم و روحم یه استراحت بدم..خسته شدم..دیگه واقعا خسته شدم از اینکه فکر کنمو تصمیم بگیرم..

این روزا بدجوری دلم میخواد پیش خدا برمو زار زار گریه کنم...

چرا من؟؟؟این حتما یه حکمته!یا شایدم یه امتحان..ولی خدا...ببین منو

ببین چطوری تو این اوضاع درس و امتحان تو گل موندم...بببین چطوری خسته ام که اومدم اینجا بنویسم..

دلت برام نمیسوزه؟؟؟

خدایا تو از دل من خبر داری...خدایا میدونی که دلم میخواد فقط تو تصمیم بگیری...

خدایا میدونی که هم میخوامو هم نمیخوام...

خدایا میدونی که هم میشه و هم نمیشه...

خدایا میدونی که چقدر پر شدم...

خدا ۲ روز دیگه فقط مونده...پر از اضطرابم...پر از ندونستن...

بدترین حس دنیا همینه که وسط امتحانات باشی و خونه خبر تو باشه...

درگیر درس و امتحان باشی و ذهنت جای دیگه ای..

خدایا اشتباه کجا بود که اینطور شد؟؟؟؟

اصلاا نمیدونم بد شد یا خوب شد!!

خدا گیجم...باور کن...

میخوام این ۲ روز بگذره.. میخوام برم خونمون و بشینم روبروی مامان فقط حرف بزنم...

خدا الان میبینی اشکم جمع شده؟؟؟

میخوام بشینمو گوش بدم مامان چی میگه...

میخوام تکلیفم روشن شه...

خدا...

تکلیفم؟؟؟

چه تکلیفی واقعا!!!!!!!!!!!!!

خدا میبینی دارم دیوونه میشم؟

خسته شدم...خسته شدیم...همه خسته ایم!!!!

کمک کن تا هرچی خودت دوست داری پیش بیاد

خدا چرا نمیشه راحت حرف بزنم..؟چرا نمیشه؟

دیگه نه فیس بوک جای خالی کردنه خودمه و نه اینجا و نه....

خدا من ارامش میخوام..از توام میخوام..کمک کن این ایام مزخذف امتحانا زود بگذره..کمک کن بهم تا با خودم روراست شم و تصمیم بگیرم...

خدا خواهش میکنم ازت...

نمیوخام برا تصمیمم ۲ تا خونواده بهم بریزه...نمیخوام کسی برنجه...نمیخوام داغ بذارم رو دل کسی..

خدا من نمیخوام اینارو...

تو خودت کمکم کن...

من بهت احتیاج دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 23:0  توسط خودمم!!!  | 

دنیای خیلی جالبیه!!!!!

تا حالا اینقد پر پیچ و خم و دوراهی نبوده!!!!

خدایا این موقعاست که دلم خیلی هواتو میکنه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 0:32  توسط خودمم!!!  | 

 دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

هوا ابری و بارانیست

نمیدانم چرا!!

در قلب من پاییز طولانیست!!!

۱۸ روزه که از پاییز گذشته اما دل من هنوز تو پاییز مونده!!

خدایا چی داره میشه؟!چرا اینطوری شده؟!چرا من اینقد خسته ام!

خدایا منو میبینی؟؟؟

مطمئنم که داری میبینی هممون چقد اذیت میشیم..خدایا به هرکی نگاه میکنم داغونه!چرا داره اینطوری میشه؟!

همیشه از دوراهی ها بدم میومده و الان چند راهی سر راهمه!هر راه هم جذابیت خودشو داره

خدا نمیخوام اشتباه کنم

نمیخوام زندگی یکی رو خراب کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:4  توسط خودمم!!!  | 

فقط اومدم بگم خسته ام و برم

همين...

كي اين ترم لعنتي تموم ميشه

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

يه انر‍‍زي تووووپ ميخوام

با خودته

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 23:38  توسط خودمم!!!  | 

من حالم خوبه....

خیلی دلم میخواد بنویسم..

اما نمی دونم از کجا بگم...چی بگم..

گفتن این همه حرفی که دارم نه در حد وقت منه نه تحمل کسی نه...

.

.

دلم یه خلوت حسابی میخواد..با خودم و خدا..

دلم میخواد همه چی رو بسپارم به خودش..

همه اون چیزایی که از توان من خارجه..

خدای من

خودت هوامو داشته باش...

نمیخوام اشتباه کنم!!!!

و اینجا فقط تویی که از همه چی باخبری...

خدای من..

من میشم بنده خوب تو...توام مثل همیشه برای من خدایی کن:)

همه جی رو میسپارم به تو:)

خودمو ...


پ.ن:من حالم خوبه ولی خودم هم باور نمیکنم:)

پ.ن۲:من حالم خوبه فقط کمی گیجم..

پ.ن۳:من حالم خوبه فقط ...

پ.ن۴:من حالم خوبه همه بدونین

پ.ن۵:من حالم خوبه ولی تو ام باور نکن:)

پ.ن۶:همه برای هم دعا کنیم..اونم تو این شبای عزیز...

منو هم تو دعاتون شریک کنین:)

دلم تنگ شده..برای خیلیا....خیلی وقته دلم تنگ شده برای کسایی که سرشون گرمه:| :)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 14:40  توسط خودمم!!!  | 

!!

دوباره خونه...

بعد از سه هفته دوباره اومدم خونه!!!!!!!!

روزی که میرفتم گفتم تا عید قربان نمیام اما این دفعه انگار یکمی لوس شدم...دلم برا خونه و خیلی چیزا زود تنگ شد!!!

ترم جدید واقعا ترم باحالیه...احساس صمیمیت بیشتری با بچه ها دارم...هم اتاقیای جدیدمم خیلی گلن...

بالاخره از اون اتاق 100 زدیم بیرون و اومدیم 4 نفره!!!!

این ترم قرارم به این بود که خیلی درس بخونم..هرچند از ترم قبل وضعم بهترک شده اما بازم نه اونقدر..

تنها چیزی که واقعا از انجامش لذت بردم گروه جزوه ای بود که راهش انداختم ..

این مدت اتفاقای زیادی افتاد...یی از تلخ ترین اتفاقاشم این بود که دیدم داره در حقم نامردی میشه..

بیشتر نمیشه نوشت...اه..اینجا هم نمیشه هر حرفی رو زد!!!!!

بجاش اون روز همه غر غرامو سر چند تا بدبخت خالی کردم که یکیش مامان بابای طفلیم بودن!!!!:(

این مدت خیلیا بهم میگن کاش تو هم تهران بودی....

واقعا اگه منم تهران بودم الان پیش خیلیا بودم...ولی باز وقتی فکر میکنم که اگه اونجا بودم دوستای اینجامو نداشتم ،مردد میشم:دی

الان همه چی خوبه...

اوضاع افتابیه و من دارم به ارومی به زندگیم ادامه میدم..

نمیدونم قراره چه اتفاقایی بیفته اما دلم میخواد همه چی بر وفق مرادم پیش بره!!!!

دلم میخواد یه کاراییو عملی کنم و از بعضی اخلاقام دست بردارم...

دلم میخواد برگشتم درسو جدی تر بخونم..

دلم میخواد بازم همرو دوست داشته باشم!!!!

دلم میخواد یه کار عجیب کنم..یه هیجان اتفاق بیفته!!!!

دارم دیوونه میشم انگار!!!!!!دلم ادمای شادو میخواد...ادمایی که کمتر غر بزنن..

این مدت به اندازه کافی دیدم اونایی رو که دائم مینالیدن...دلم مخواست بهشون بگم خفه شین دیگه حالم بهم خورد!!!!!

دارم یه کارایی میکنم که به زودی پرده برداری میشن..امدوارم خوشحال بشه!!!:)

هرچند اینجا کسی سر نمیزنه و شاید مقصر اصلیش خودم باشم ..:دی

اما دلم میخواد بازم بگم همتون برام دعا کنین!!!!


پ.ن:........


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 0:24  توسط خودمم!!!  | 

شروع پاییز

امروز بعد از مدت ها اومدم بنویسم..اولش که خواستم مثل همیشه از زیرش در برم اما گفتم دیگه پس این وبلاگو باز کردی چی؟؟که تار عنکبوت بگیره؟؟

خدا لعنت کنه این کتاب چهره رو (فیس بوک رو عرض میکنم):دی

از بس که درگیر اون میشی دیگه از وبلاگو سایت المپیاد و ...فراموش میکنی...

دیگه کم کم تابستون هم داره تموم میشه...یعنی شد دیگه..تا 20 دقیقه دیگه وارد فصل پاییز میشیم...

:دی

این تابستون اولش که مالی نبود...ماه رمضونو همش بخور و بخواب...

کل ماه رمضون من ظهر از خواب بیدار میشدم بعد برنامه نت و ...تا اذون...بعد افطارم که فیلمو نتو.....تا سحر...بعد دوباره خواب و زندگی ادامه دارد..:دی

به قول مامان باید خدا نصف ثواب هرکس رو به من بده چون اصلا نفهمیدم کی تموم شد ماه رمضون!!!!

بعد از اون تازه حال و کیف شروع شد:دی

بیرون رفتن و...بعدم برنامه مسافرت با حسن آقا . .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت..واقعا زیاااااااااااااد

این روزا هم که همش درگیر عروسیم...(عروسی خودم نه ها.....زهی خیال باطل:دی عروسی فک و فامیل)

عمو اینا از دیروز اینجان...کل فردا چون میخوام چمدون ببندم نمیشه ببینمشون....

ای بابا بازم باید بریم.....

هییییییییییییییییییییییی

دوباره درس و ....

کدوم تنبلی میخواد از نت دل بکنه بچسبه به درس؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم همگی ترم خوبی داشته باشین

میخواستم خیلی بنویسم ولی الان فقط میتونم درشتاشو بنویسم..خیلی خسته ام


پ.ن:دارم به یک ترم خوب و ایده ال فکر میکنم..شما هم دعا کنین همین بشه...:)

پ.ن2:این ترم با اون وضعی که شرح دادم تو پستای قبل معدل الف شدم...خدا کنه ترم دیگه بهتر بشم:دی

پ.ن3:خدایا خیییلی شکرت....همه چی عالیییههههههههههه...فقط یکم هیجان میخوام مثل چند هفته قبل:دی(ای دختر پر رو)

پ.ن4:یه خونواده ازم ناراحتن خفن......خب حق دارن دیگه..تا تو باشی دفعه دیگه بعد این همه ناز خریدن جواب رد بدی....ای بی لیاقت:دی (اینا انواع فحشایی بود که میشد تو این لحظه به خودم بدم)

پ.ن5:دلم تنگ شده واسه خیییلی چیزا..خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلیا....


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:47  توسط خودمم!!!  | 

پایان ایم خوش ترمکی!!!!پرونده تمام؟؟؟ناتمام؟؟؟

اووووووووووم!!

چطوری شروع کنم؟!!!اها!!!

ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه بامداد ۲۵ تیر!!!!از اخرین پستم حدود یک ماه و نیم میگذره!!!

دیگه بالاخره بعد مدت ها یه وقته گنده گیرم اومد بیام و بنویسم!!!حدودا ۲۴ ساعته که تابستونم شروع شده!!!!

فک کن!!!!!!اخر تییییییییییر!!!!!مامان..!!!

 مردم تا این امتحانا تموم شد!!!!اینقد این مدت بهم فشار اومد که کلی پیر تر و زشت تر و ..شدم!!!(فک کن چی بودم چی شدم!!)

اخرین پستمو که نوشتم ..اونی که گفتم دارم میام خونه و اکتحانو نمیدم و...

اخخخخخ!!وقتی نگاش میکنم یاد بدبختیام میفتم!!!جای دوستان خالی شب امتحان اناتومی دیگه قاطی کرده بودم!!!

همه بچه ها فقط شکم و لگن داشتن!!(به ترجمه همکاران عزیز!پلویس و ابدومن!):دی

من توراکس داشتم علاوه بر اینا!!داشتم میمردم دیگه!!هزار بار خودمو فحش دادم که چرا وسط ترم حذفیشو ندادم!!!!

دیگه لگن و که وقت نکردم بخونم!!(مجبور شدم مبحث شیرین لگنو حذف کنم:دی)

اینقد این مدت وضعم داغون بود که دیگه همه بهم ترحم میکردن!!اینقد از ترحمایی که به ادم استرس میده بدم میاد!!

طرف:واااااای مریم خدا به حالت رحم کنه..تو چقد حافظت خوبه ها..ما تو همین دو تاش موندیم..

من(با لبخندی که فقط خودم میفهمم چه انزجاری داره و طرف فک میکنه خیلی از حرفش خوشحالم):

نه عزیزم..میخونم..

بعد دو دقیقه..نفر بعدی..واای مریم توراکسو خوندی؟؟

من: باابا میخونمش دیگه!!!!

خلاصه به طور میانگین هر ۳ دقیقه من باید به ترحم یه نفر پاسخ میدادم!!:دی

فقط این وسط فهیمه حالمو میفهمید..خیلی سعی میکرد ارومم کنه...هرچند حرفای بچه ها خیلی روم اثر نداشت ولی

دیگه اخراش داشتم کم کم.....

این از امتحان اناتومیمون که با فشار تمام تموم شد!!!!دیگه حتی استادم دلش به رحم اومد...

وقتی رفتم کل توراکسو تشریحی بدم..:(((( هیچ کس نمیتونست قبول کنه که توراکس؟؟؟؟؟؟!!!!تشریحی؟؟؟؟!!!!!!!!!حتی خود استاد!!!!

وقتی از امتحان برگشتم هم این روند پرسش ادامه داشت!!!!کلا تو خوابگاه وقتی یه نفر همش به ارومی جواب بده به بقیه تا کچلش نکنن که دست بر نمیدارن!!!

اما با این حالم لبخندو عشقه!!!!!یادم نمیره صبح امتحان..ساعت یه ربع به هشت!!!!یه ربع دیگه مونده به امتحان!!!!

احساس میکردم همرو یادم رفته!!!امنحان عملی..توراکس نصفه..شکمو خوب خوندم..پلویسم که اااااوووف!!!هیچی!!!

اومدم از سالن مطالعه در حالیکه بازم تیکه مینداختم و میخندیدم..داشتم میگفتم..همه چی ارومه....

بچه ها همه به سمت من!!!!مرییییییییییییییییییییم؟؟؟؟؟!!!!!خوبیییییییی؟؟؟!!

طفلیا که شرایطمو میدونستن ترسیده بودن که قاطی کرده باشم!!!!!:))))

خلاصه سر امتحان اناتومی که پیر شدیم نوبت به بقیه امتحانا رسید!!!!:دی

امتحان بافت که دیگه واااااااااااااااااااای خدا!!!!ااین یکیو که تو فرجه ها هم نخونده بودم!!!اساسا بدبخت شدیم!!

خیلی سخت بود!!خیلیا تقلب کردن!!نامردا!!!!اصلا نمیگذرم ازشون که سطح نمراتو الکی بردن بالا!!!

استادم که فک کنم فهمیده بود نمراتو نبرد رو نمودار!!!!!:(((((

حالا که نتایج اومده اون یارو که کل ترمو عشق و حال میکرد و ...نمرش از من بیچاره بیشتر شده!!!

چرا؟؟چون با اقای فلان هماهنگ کرده بود که بهش برسونه۱!!!!:((

وااای چقد اینجا سرو صداس ..اصلا نمیتونم بنویسم!!!!شیطونه میگه یه دادی بزن سر بچه ها!!!!بیخیال!!

نفس عمیییییییییق!!!!

امتحان بافت و که عملی و تئوری هردو به فلاکت گذشت!!اون روز خیلی روز بیخودی بود!!!همش میخورد تو ذوقمون!!

شنبه بود!!!

بچه ها بعد بافت همه خوشحال بودن که فردا دیگه عملی توراکس و ابدومن و امتحان مزخرف تربیت بدنی و میدن و بعدم عشق و تابستونو ....

اما منه طفلک!!!:(((

ای خدا...شکرت که اینقد من این ترم مقاوم شدم!!!:دی

تو خوابگاه اسممو گذاشته بودن بانوی مقاومت ۸۹!!:دی

حالا چراغارو خاموش کنین تا بگم چی شد...دل ها بسوزد برای مرییییییم!!!!!!:دی(یادش بخیر این تیکه خودم تو اتاق!!!دیگه اخرا همه میگفتن )

جاتون خالی فرجه ها که قدوم منور خود را بر دیدگان خاواده نهاده و تشریف فرما شدیم خونه!!چیزی عایدمون نشد جز ویروس از پا انداز ابله مرغون

۲ هفته با خجستگی تمام خوش گذروندیم...هفته اخر دیگه ..

من:خب دیگه من میرم دانشگاه اونجا میشه بخونم!!!

بقیه:بابا تو که ۲ هفته واستادی اینم روش..و از جایی که من فوق العاده تیریپ درس خون برداشته بودم گفتم الا و بلا من میرم!!!

خلاصه راهی شدن از یه طرف و تب کردن تو اتوبوس از یه سمت!!

دیگه سرعت انتشار جناب ویروس به حدی بود که شب که رسیدم تب و لرزم کامل شد و ابله ها نمایان!!!!:((

باز خدارو شکر چند تا از بچه ها بودن!!!الهی قربون بچه های اتاقمون که اینقد باحال بودن!!

طفلیا فرار رو بر قرار ترجیح دادن و منو تنها با ویروسم گذاشتن!!همش میترسیدم که اونا م بگیرن!!!

تا ۴ روز اونجا بودم و همش تب میکردم!!بعد این همه مدت مارو که ابله مرغ نگرفته بود..ابله شتر مرغ بود..شایدم فیل!!!!

اینقد حاد گرفتم که همه اینترنا و ... تعجب کرده بودن!!!!خیلی اوضام داغون بود!!حتی نمیشد بخوابم!!نمیشد راه برم..بچه ها برام غذا میاوردن!!!

حتی  نمیتونستم درس بخونم!!۱۰۰ بار گفتم غلط کردم اومدم ..کاش به حرفشون میکردم!!

حالا درد و تب و لرز و ...درس نخوندن وهمه اینا یه طرف..غر غر ترم بالاییا که چرا اومدی ما میگیریم . اپیدمی میشه و ..یه طرف!!!

شب اخری که اونجا بودم واقعا قاطی کرده بودم!!طوری که بچه ها با اینکه به روم نمیاوردم فهمیدن!!

به قول ازاده میگه به بچه ها که این مریم یه مریم دیگه شده بود!!!!:دی

فردا صبحش با اون قیافه دشمن شاد کن رفتم پیش استاد!!!

من:استاد حالم بده به امتحان نمیرسم..چیکار کنم!!

استاد:(خیلی راحت)!!خیلی بد شده!!بد شانسی اوردی..باید حذفش کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:استااااااااااااااااااد!!

خلاصه معرقی شدم به بخش بالاتر و شورای اموزشی . ..ظهر بهم خبر دادن که اخر امتحانا ازم میگیرن!!!

منم بلافاصله بارمو برداشتمو برگشتم ولایت!!!!!

اون امتحان عقب مونده رو دیروز دادم!!!!شبی که بچه ها همه رفتن من مجبور بودم تنهااااای تنها بمونم و همشونو بدرقه کنم!!:دی

وضعیت طوری شد که فقط منو مستخدم و سرپرست خوابگاه بودیم!!همه رفتن!!بدتر از درس خوندن اون ایام تنهایی و فک کردن به تعطیلی بقیه بود!!!

چه گذشت بر ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه دیروز که بعد اون همه فشار برا خوندن و تحویل اتاقو و بستن چمدون ...شب نشد خوب بخوابم!!بلافاصله بعد امتحان بلیط داشتم!!!

ساعت ۱۲ رفتم که استاد امتحان!!!

مسئول اوزش:وااای این قدر سرم شلوغ بوده یادم رفته به استادت یاد اوری کنم!!!!!سوال طرح نکرده!!!

من:میخواستم همونجا بشینم به این شانس خوبم زار زار گریه کنم!!!میگه اشکال نداره برو شنبه بیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم ببینین من ۱ ساعت دیگه بیشتر نمیمونم!!!

خلاصه یکی از استادا که همایش بود و یکی هم تشریف برده بودن . میگفتن چرا به من نگفتین!!

زنگ زدم به استاد که من بلیط دارم یه کاری کن ....

گفت یا ساعت ۵ عصر بیا بیمارستان اونجا ازت بگیرم یا بروووووو اول مهر بیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جل الخالق!!!!!!!!!!

یگه همینو کم داشتم که کل تابستونمو به فکر امتحان باشم!!!

خلاصه بیخیال رفتن با سرویس ساعت ۲ شدم!!هرچند بهترین سرویس بود!!!!تا ۵ عصر خوندمو رفتم امتحان!!!

بیمارستانو که دیدم اینقد ذوقیده شدم که همه اتفاقا یادم رفت!!!

ساعتای ۷ اینا بود که عملا تعطیلات ما شروع شد و اولین تعطیلاتو با ایدا در مکان مقدس بیمارستان رقم زدیم!!!!

حالا از خوشحالی ایدا پریده بغلم!!!!!منم بدتر از اون!!!!!

یهو سیناپس داد به مغزم ...ایدا ولم کن وسط خیابونیم!!:))))))

خلاصه اون امتحانم به خوشی تموم شد و بعدش یه اب طالبی زدیم و بعدم شروع تعطیلات!!!!!

احساس میکردم سبک شدم!!!!!!!!!!!سبببببببببببببببببببببببک!!!!!!!وااااای چه حسی بود!!

شبم با اولین سرویس برگشتم!!هرچند این وسط بابا کمی اذیت شد اما فداش شم!!!دیگه دوس نداشتم تنها بمونم ...

این مدت اینقدر برنامه دارم که نمیدونم به کدومش برسم!!

اول اول به استاد قول دادم لگنو تابستون بخونم!!!!!اناتومی ترم دیگه رو هم اگه بشه میخونم!!!من دیگه غلط میکنم هزار بار که طول ترم مثل بچه ادم نخونم!!!!!

با پریسا قرره بریم بیرون طی این چند روز!!میگه کلی حرف داره!!!البته امروز خلاصشو ۵۰ دقیقه ای پشت تل احوال پرسی کردیم!!!!اما اصلش تو مسیر پیاده روی میچسبه!!

کلاس ورزش که ایشالا میرم...بیرون رفتن و ...

جدیدا تصمیم گرفتم به اصرار و پیشنهاد بچه ها فیس بوکم عضو شم!!اما هنوز دودلم!!نمیدونم!!!!

اگه اونجا برم که کل تابستون دیگه.....:))))))))))))))))

هههههههههیییییییییییی

به عقب ک بر میگردم میبینم کم اذیت نشدم!!!!ترم اول..اینطوری..خدا بهم رحم کنه..طول این ۷ سال طوری میشه که دیگه رو دست ننه باابام باد میکنم!!۱:))))

این مدت خیلیا بودن که بهم کمک کردن!!در راسش خدای جیگرم!!

زمینیاش هم زیاد بودن!!چه روحی....چه درسی...از همشون ممنونم!!ایشالا خدا همشونو به بهترین چیزایی که میخوان برسونه!!

ااااووووووه!!راستی یادم رفت قضیه سرقت نیمه مسلحانه کیفمو بگم!!!!روزی که داشتم واسه این ایام مبارک و بسی میمون فرجه ها که هرچی میکشم از همین ایمه میومدم خونه!!!!

۲ ساعت مونده به اینکه برم خونه!!رفتم کتابخونه مرکزی تا کتابارو تحویل بدم...۲۰ دقیقه بیشتر نگذشت که اومدم دیدم کیفم تو قفسه ها نیس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وااای خدا اینقد دیگه اعصابم بهم ریخت!!!!فهیمه که از من داغونتر!!

حالا از شانسم همههههههههههههه وسایلم اون تو بود!!داشتم دیگه برمیگشتم!!!

گوشیم(کلی عکس داشتمو ..رمزم نداشت)..شناسنامه..کارت ملی...عابر بانک....شارژر ...همه چی!!!

همه دانشگاهو دنبال گشتیم دو نفری و به همه گفتیم!!!!انگار نه انگار!!!!

یه لحظه به چند تا از پسرای کلاس که چشم دین منو ندارن شک کردم که میخوان اذیتم کنن!!اما دیدم نه!!!!

البته رفتاراشون خیلیییی مشکوک بود!!!اما دیگه اینقد عوضی نبودن!!!

خلاصه برگشتم خونه و با یه کارت دانشجویی و یه عدد فلش!!!!!کلا سبک سفر میکنم!!!:)))

حتی پول کرایمو فهیمه حساب کرد!!!!

اتفاقا اون ایم خوریدم به تعطیلی ۱۵ خرداد و ۳ روز تعطیلی..بعد ۴ روز از دانشگاه زنگ زدن که کیفتو تو دستشوییا پیدا کردن!!!!

دزده منصف فقط پولامو برداشته بود!!!!!گوشی هم سر جاش!!!!دزد زرنگی بود..چون همه بعدش گفتن خدا خیرش بده!!!!نفرینی پشت سرش نموند!!:دی

خلاصه این ایامم اینطوری گذشت!!!!!واااای که چقد حرف زدم!!دقیقا یه ساعته دارم مینویسم!!!!

همه خوابیدن!!!!!

امشب خیلی احساس خوشبختی داشتم!!!!!بازم مثل همیشه احساس میکنم همه چی ارومه....

حالا که فک میکنم به خودم افتخار میکنم که با این همه مشکلات خودم نباختم!!!!!اینقد بودن کسایی

که با کوچکترن چیزا اشکشون روونه بود...

اما من محکم ایستادم!!!!همین واسه من کافی بود!!!

البته کار نداریم که اثرات این استحکام زد به قلبمو روز اخر قلبم درد میکرد!!!!ولی ....

این مدت حضور چند نفرو خیلی احساس کردم!!!!!خیلی خوشحالم که دوستایی دارم که همه جوره مایه میذارن!!!

خونواده ای که حاضرن هرکاری بکنن!!!

هم اتاقیام ...

ای بابا اینو نگفتم!!!!!گفتم هم اتاقی!!!

همون ایام مبارک فرجه ها بهم خبر رسید که منو فهیمه بی اتاق موندیم!!!!هییییییی

خدااااااااااااااااا

بالاخره بعد کلی چک و چونه زدن رفتیم یه اتاق خوب!!!من زنگ زدم چاپلوسی و فهمیمه زنگ زد دعواااا!!!!

خلاصه افتادیم با دو تا ۸۸ ای باحححححال!!!

قربون خدا برم..بهش گفتم ببین من دیگه نمیتونم..از اتاق و افرادشو ...خبر ندارم!!منو میشناسی..

یه جای خوب بندازم!!!

خبر اومد که منو فهیمه با همیم!!!:دی

یه ااتاق خوب!!!!خدااااااااااااااایا شکرت

خلاصه به خوبی و خوشی و با خاطره فراااوووون ترم یک ما هم تموم شد!!!!

این ترم اتاق ۷ نفرمون فوقالعاده بود!!!!جز یکی دو بار که بچه ها از هم دلگیر شدن بقیش عالی بود!!!اما اونم دیگه همه جا پیش میاد!!!

هرکدوممونو یه جا انداختن!!

زهرا و ارزو طبقه اول دو تا اتاق کنار هم!!!!ازاده و وحیده(همون ۲ نفری که تو موارد معدود دلگیر میشدن از هم)با هم یه اتاق طبقه دوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منو فهیمه عزیزم هم یه اتاق طبقه دوم!!

حدیث هم پر کشید طبقه سوم!!!!!!

درسته که هرکدوممون رفتیم یه اتاق ..اما مطمئنم هییییییییچ وقت...هییییییییییییچ وقت خاطرات خوش اتاق ۱۰۰ جایی که همه بهش حسرت میخوردن..جایی که بساط ایش معروف بود....

جایی که همه گذشت داشتن..با هم میرفتن تفریح..درس میخوندن...

ههیییییییییییی!!!!هیچ اتاقی به اندازه ما بهش خوش نگذشت!!حتی ۴ نفره ها!!!!

مطمئنم هیچ کدوممون خاطرات ایت اتاقو یادمون نمیره!!!!!یادش خیر روزی که رفتم چقد ناراحت بودم از شلوغیش و روزی که داشتیم همه اتاقو تخلیه میکردیم گریمون گرفته بود!!!!!

خدایا شکرت بخاطر اینکه کمکم میکنی تو بدترین شرایطی که میتونه باشه به من خوش بگذره و خوشحال باشم!!!!!

و این چنین بود که ترم یک ما با تمام خوبی و بدیش تموم شد....

والسلام!!!!


پ.ن۱:این پستم خیییییییییلی خاطره ای شد..شاید خیلیا تون اصلا ازش خوشتون نیاد !! همش خاطرات شخصیم شد..اما واسه خودم خیلی عزیز شد!!!

پ.ن۲:همیشه ان مع العسر یسر حقیقت داره!!!بعد اون همه فشار این تعطیلات خیلی میچسبه!!!!

امروز یادم اومد که هفته پیش این موقع میزدم تو سرم که امتحان بافت داشتم..امتحانی که ۳۰ ساعت نخوابیدم و ۲۰ ساعت چیزی نخورده بودم!!!!حالم روز امتحان افتضاح شد!!!به فهمیمم یاد اوری کردم هفته پیشو....کلی کیفیدیم!!!!:دی

پ.ن۳:خیلیارو خیلی دوست دارم...اون خیلیایی که خیلی کنارم بودن!!!خیلی از دوستا..خیلی از همکلاسسیا..خیلی از هم اتاقیا...مامان بابا..همههههه!!!!اول اولشم خدااااا!

پ.ن۴:انگشتام دیگه درد میکنه با این همه تایپ!!کیف میده الان بزنم همش بره!!!:دی

پ.ن۵:خطاب به همه دانشجویان مخصوصا قشر بیچاره پزشکی که ترم دیگه از همون او.ل درس بخونین!!و تجربه هاتون به منم منتقل کنین!!البته کو گوش شنوای من!!!!ادم که نمیشم!!!:دی

پ.ن۶:خیلی همه چی خوبه...خدایا شکرت هزار مرتبه!!!!دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 2:10  توسط خودمم!!!  | 

!!!

باغبانی پیرم

که به غیر از گلها...از همه دلگیرم..

کوله ام غرق غم است

آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند...عده ای کور و کرند و گروهی پکرند...

معذرت میخواهم....

عده ای نیز خرند!!!!!!

دلم از این همه غم میگیرد...

و چه خوووووووووووووب.....

آدمی می میرد!!!

Rainy Day Bridge.jpg

پ.ن:فقط دلم این پستو خواست.. بعد از مدت ها دوری از نوشتن!!!!

پ.ن2:خدا کنه وقت بشه بیام بنویسم!!!:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:15  توسط خودمم!!!  | 

تصمیمات لحظه ای:دی

 

 

این قیافه رو خیلی دوست دارم...مخصوصا اگه بدونی همه دارن درس میخونن و سخت استرس دارن اما تو نشستی پای نت داری حال میکنی!!!

داستان از این قراره که از یه هفته پیش اینجانب به سان انسانی..البته نه انسان ..به سان موجودی که علف میخورد...در میان کتاب زندگی میکردم!!!

یه هفتست که نه خواب دارم نه خوراک...

این اناتومی مثل بختک افتاده به جونمون!!!خلاصه خوندیمو خوندیم تا امروز..

امروز دیدم اه دل غافل..یهههههههههههه عالمه مونده)البته اینو قبلا هم احساس کرده بودم اما میگفتم تموم میشه)

خلاصه امروز با کوهی از استرس مواجه شدم...

استاد به اطلاع رسوند که هرکی نمیخواد الان امتحان بده میشه اخر ترم بده!!

همیشه همینطور بودم..رو یه مبحث اینقدر وقت میذاشتم که به اخر نمیرسیدم!!!!

از سمبل کردن خوشم نمیومد!!اما خدا کنه اون حجم درس رو بتونم بعدا امتحان بدم!!

نزدیکای شب بود!!ساعت حدودا نزدیک ۶ عصر!!

من در حالیکه از فرط خستگی کلاس ها و درس و ..داشتم به هلاکت میرسیدم..پریدم رو تخت که بخوابم!!

به ناگاه اضغاث احلامی بر من وارد شد!!!البته انصافا به جاش بود!!

یهو گفتم چه حال میده فردا برم خونه..

خلاصه ایکی ثانیه برنامه رو ردیف کردم و دل همه رو سوزوندم!!!!

یکی از بچه ها برام بلیط رزروید!!!!

حالا بچه ها باور نمیکنن که من فردا صبح میخوام برم...امتحانم ظهره!!!

منم یهو دوباره به ذهنم رسید که شب امتحانی یه حالی از اینا بگیرم!!!

من:در حالیکه قیافه ای کاملا جدی گرفتم(هرچند خیلی برای من سخت بود):

حدیث:مریم زیادی خوشحالی امشب

من:هورااااااا!!!ای وانت تو گد مرید!!!

خلاصه اینو که گفتم ادامه دادم...

کم کم همه بچه های اتاق اومدن و برای همه این قصه رو گفتم...و ماجراهایی که....

و بعد....

(ادامه داستان باشه برای بعد..چون الان میخوام برم که ردا ۶ صبح حرکت به سمت خونه!!!!!!!!!!!!!)


پ.ن:من ادم بشو نیستم ،هرچقد توبه میکنم بازم خوشم میاد بقیه رو بذارم سرکار!!!

پ.ن۲:ندادن امتحان اونم با وجود یه هفته خوندن از نشانه های خود ازاریه!!!!

پ.ن۳:خونه چه حالی میده..اونم وقتی که به همه بگی نمیخوای بری و بگی چرا شماها اینقد میرین خونه..

و بعد خودت بزنی زیر حرفات!!!

پ.ن۴:امتحان بعدی بیو شیمیه که از الان میترسم ازش

پ.ن ۵:همه بچه های اتاقو حرص دادم امشب...هوووووووووووورا!!(البته کار ندارم که مورد اماج فحش ها قرار گرفتم)

پ.ن۶:یه نفر دیگه به اتاقمون اضافه شد..یه عزیز مهربون به نام مارمولک..که نمیتونیم پیداش کنیم

پ.ن۷:کلی ماجراست از این عزیز هم اتاقی که باشه برای بعد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:57  توسط خودمم!!!  | 

 

 

بیییییییییییییش از اندازه خوشحااااالم

خداااایا همه چی رو بجاش دادی

دووووووووووست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:54  توسط خودمم!!!  | 

اندر ماجراهاي اخير

نوشتن بعد يه مدت!!!(حالا خوبه يه هفتست فقط)

چه حالي ميده!!!!

اين مدت خيلي ماجراها بود كه خيلي مهم نيستن!!!:دي

البته هستن اما حسشون نيس

يه مدت تو ترك مجازي بوديم و حالا هم كه ميبينين دووم نياورده و اومديم!!!!!!!!!!!

از روزي كه اومدم يوني و خوابگاه داره همه خوشي هاي عيد زهر مارم ميشه!!

مجبورم فقط نشخوارشون كنم كه بتونم ادامه بدم!!!(اين يه نكته زيستي بود)

همش درس مسخونيم..هممون با هم...به طرز خفه كننده اي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

3 تا امتحان بافت و انا و بيو ..هر 3 تا درس تخصصي..هر 3 حذفي و غير قابل جبران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا كه كارمون شده just study!!!!

ديروز وحيده بهمون خبر داد كه بالاخره فارغ التحصيلان عزيز مرحمت فرموده و اتاق مارو خالي كردن!!!

روزي كه اومديم خوابگاه..بهمون گفتن بايد اونا برن..تا بفرستيم شما رو 4 نفره!!!

فعلا نقدا تا اول اسفند برين اتاق 8 نفره!!(البته 10 تخته و الانم كه 7 نفرينم)

خلاصه ..ما تا اول اسفند منتظر بوديم..گفتن نه...قبل عيد...

و اين داستان ادامه دارد..

گفتن بعد عيد اينا رفتن...

ديروز وحيده گفت اتاقو خالي كردن . بايد از ما 7 نفر 3 نفر برن يه اتاق و بقيه يه اتاق...

خييييييييييييييييييييلي جالب بود..

از ما 7 نفر هييييييييييچ كدوم حاضر نشديم 7 نفر رو ترك كنيم بريم اتاق با جمعيت كم!!!همه گفتن ما همينجا ميمونيم...همههههه

واااااااااااي خدا كي باورش ميشه!!!!

خيلي با هم خوبيم..

معروف شديم ديگه..

واقعا دوستاي گلين...با هم بيدار ميشيم..با هم نماز ميخونيم..با هم چاي .. با هم غذا..با هم بيرون ميريم..

حتي با هم حموم ميريم..با هم دسشويي!!!!!:ديييييي

البته با هم يه حموم نميريما...اشتباه نگيرين..:ديييييييي

خلاصه اساسي با هم خوش ميگذرونيم..شايد اگه اينا نبودن من دلم تنگ ميشد...حتي بقيه بچه ها هم ديگه فهميدن بخوان بهشون خوش بگذره بيامن مهموني اتاق ما!!!!!!!!

هميشه علاوه بر ما 7 نفر يه 3-4 نفر ديگه اي هم مهمون داريم...

صداي خندمون ساختمونو برميداره..هميشه بهمون تذكر ميدن كه بابا بگيرين بخوابين ديگه...

ديشب داشتيم همگي ميرفتيم شام..ساعت 7 بود!!!!!!!!!!!!!

رفتيم بيرون ديديم اي بابا هنوز هوا تاريكم نشده و ما مثل مرغا داريم ميريم شام بخوريم...

گفتيم بچه ها بريم بيرون يه دوري بزنيم تا هوا تاريك شه بعد بريم شام.....

خلاصه كل راهو داشتيم بدون مقصد طي ميكرديم..بالاخره نتيجه گرفتيم كه بريم 2 تا خودكار واسه فهيمه بخريم...

هوا تاريك شده بود..

به يه سوپر ماركت خوشمل رسيديم..وسوسه شديم كه چيزي بخريم..

داشم پولارو حساب ميكردم كه ديدم..به به..

آقايون كلاس(همون سران فتنه):دي

دارن اونا هم رد ميشن..

گفتم خب پس اونا رفتن..

از سوپر اومديم بيرون..ديدم نه باابااااا!!!!!!!!!!!!

3 نفري برگشتن جاي خودپرداز و دارن سمت مارو ديد ميزنن...

راهمونو كاااملا برعكس كرديم و برگشتيم...

همينطور ميرفتيم دسته جمعيي يهو جناب ....باقي مانده گروه قبلي به همراه نماينده گراممون داشتن ميومدن !!

اين جناب تا رسيد به ما..مكثي كرد بس طووووووووووووووووووولاني..

دست بر سينه نهاده و خم شد و گفت..سلام خانوم...(فاميليمه)..عصرتونن بخير..حالتون خوبه..

حالا بچه ها هم دارن منفجر ميشن از خنده...به قول خودشون از بين اون 6 نفر بقيه بز بودن.؟؟؟؟؟..:))

تا اخر شب همه بچه ها دستم انداخته بودن..هر جا ميديدنم همون مدلي سلام ميكردن!!!!!!!

خلاصه سلامي كرديمو ادامه راه...

آزاده كه از ماجرا بي خبر بود..دويد سمت ما و گفت ..مرييييييييم....واستاااااااااااااا..

اونا هم اومددننننننن!!!

اين جمله آخر در حالي ادا ميشد كه سركار خانوم ازاده نقش بر زمين شده و جفت پاي مباركشان در آسمان...

ديوونه كفشاش سر بود...

تا اين حرفئو خواست بگه فقط دستش به چادر من رسيدو بعد در حاليكه به من دست گرفته بود نقش زمين شد...

حالا اون طفلي رو زمينه..من از شدت خنده فقط دستمو گرفتم رو صورتمو خنديدم..پياده رو هم شلووووووووووووووووووووووووغ

فقط دعا كرديم با اين فاصله كم ذكور محترم كلاس مارو نديده باشن..كه بقول بچه ها ميگن حتما اين دختره چه ذوق كرده بهش سلام كرديم!!!!!!!:)))))))

حالا بيا اونجا بگو بابا من نخوردم زمين!!!!!:دي

خلاصه ما از خود سوپريه تااااا خوابگاه فقط خنديديم........

طوري كه هممون سر درد شده بوديم...

ديشب يكي از بچه هاي يه اتاق ديگه گفت دوست داره بياد اتاق ما...

و كماكان داريم 8 نفره ميشيم!!!!!!!!!!!!!!

دختره خوبيه!!!اصفهانيه.....:دي

اين مدت خيلي احوالات قاراش ميشي دارم...

ببينيم اخرش به كجا ميرسه!!!!!

هفته ديگه شنبه بافت داريم..امتحان!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن:ممنون خدا بابت اييييييييييييييييييييييين همه مهربونيت..خيلي گلي..عاشقتم

پ.ن2:درسا داره خوب پيش ميره..خوشحالم..

پ.ن3:خدايا اگه اين پسرا نبودن ما به چي ميخنديديم؟؟؟؟خدا حفظشون كنه!!!!!:))))))))

پ.ن4:همرو دوست دارم.....برام دعا كنين حتما!!!!!!!






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:16  توسط خودمم!!!  | 

آخرین اپ پولی

 

 

سلااااام به همه دوستای خوبم..

عید هم به همین سرعت گذشت...مثل برق و باد و من هیییییییییچی نخوندم...

فک میکنم برم یونی نتونم هیچ کدوم از علایم حیاتی رو از خودم نشون بدم...

این مدت همه بچه ها رو مجبور کردم)البته خودشون میگن مجبور ..من میگم قانع(

که ۱۵ ام کلاس باشیم..

اما امروز خودم فهمیدم که نمیتونم برم..بلیییط نییییییییییییست

البیته هست..به کلاس بافت نمیرسم..

مگه اینکه جامو با چند تا از اقایون عوض کنم برم گروهی که همشون نخالن...(منظورم ذکور محترم بود)

خلاصه این یه ماه خییییییییلی اتفاقا افتاد ..خیلی خوش گذشت...

بجاش بعدش از دماغم در میاد...(این اصطلاح فک کنم فقط مال خطه عزیز شرق بود)

دلم میخواد از روزی که رفتم یه زندگی متفاوت داشته باشم..یه شروع جدید...زندگی کنم..

نه اینکه روزمرگی داشته باشم..

نه اینکه فقط به سبک خوابگاه باشم..

دلم میخواد حس کنم دیگه اونجا باید بمونم...

به مامان و باباا گفتم تا آخر ترم نمیام..اما احتمالا اردیبهشت واسه تولدم بیام خونه..

امسال روز تولدم هم تعطیله...

با روز شهادت حضرت زهرا یکی شدههمه از چند وقت پیش دارن میمنتشو بهم یاد آور میشن

دلم میخواد امسال کمی بیشتر با خودم باشم..بیشتر تنها باشم..

اطرافمو همهههههه پر کردن..همه...وقتی فک میکنم از این بابت لذت میبرم...اما گاهی به سرم میزنه که میخوام خودم باشم..

مثل الان..

البته خیلی جدی نمیگیرمش...چون میدونم من کلا در جمع تعریف شدم...

کلا چیزی به نام خودم ندارم....شاید مسخره به نظر بیاد..

اما واقعا اینطوره...

چیزی شخصی..خصوصی...ندارم....همه زندگیم تو جمع و عموم تعریف شده...

خود منم مال خودم نیستم....

خب دیگه این آخرین آپه از خونست..

دیگه باز نت مفت..البته نت مفت بخوره تو سرم...از بس که اومدم نت داره حالم چپ میشه

خونه قدیمی خودم..دوباره راه اندازی شد...سایت خلینابا یه ورژن جدید

۲۷ فروردین امتحان بافت دارم ۴ اردیبهشت بیو و بین این ۲ تا انا

خدا ختم بخیر کنه..

ولی میخونم...قول میدم..

خب دیگه...تا آپ بعدی از این اتاق کی باشه الله اعلم...


پ.ن:از روزی که اومدم صفحه کلید خرابه نتونسم اپ کنم..همین امروز درست شد....

پ.ن۲:این مدت خیلی مهمونی رفتیم..خیلی اومدن خونمون...۲ نفر رو دیدیم که خیلی وقت بود ندیده بودمشون...

پ.ن۳:خداجونم ممنونم ازت بخاطر همه چی...خودت میدونی الان چی میخوام ازت...کمکم کن

پ.ن۴:همتون واسم دعا کنین اون چیزی که میخوام اگه به صلاحمه خدا بهم بده..واسه امتحانامم دعا کنین

پ.ن۵:احساس مسکنم خییییییییییییییلی ها رو دوست دارم...خیییییییییییلی هارو....(این خیلیا شخص خاصی نیستن..)فقط دیدم امارشون بالاست...

پ.ن۶:یه توهین بزرگ شد بهم این مدت...اما سعی میکنم خیلی بهش فک نکنم..(از کوزه همان برون تراود که در اوست)

پ.ن۷:ول کن بابا چقدر مینویسی.....(این وجدانم بود...)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 14:37  توسط خودمم!!!  | 

89 هم تموم شد..خوب يا بد...

        

خيلي نوشتم اما همش رفت.....

نمينويسمشون دوباره....

قهرم با وبلاك...

فقط همكي سال نوتون مبارك باشه....

اميدوارم به بهترين ها برسين...


ب.ن:۸۹ بهترين سال عمرم بود...كنكور..دانشكاه...مسافرت...ديدن بهترين دوستام...

اشنا شدن با خيلياااا...خوابكاه...

خيييييييييييييييييييييييلي خوب بود...

ب.ن۲:خداجووووووونم خييييييييييييييييييييييلي زياد ازت ممنونم...خيييييييييلي

ب.ن۳:تصميماتي براي سال جديد دارم ايشالا عمليشون كنم

ب.ن۴:از همه ميخوام منو ببخشن...بعضيارو خيلي ناخواسته اذيت كردم...

ب.ن۵:خدايا سال ديكمو خودت هرطور ميخواي بساز...

ب.ن۶:عيد همكي مبارك...منو دعا كنين

 

خداجونم دوست دارم

                                  ممنون بخاطر همه مهربونيات

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:14  توسط خودمم!!!  | 

و مريم هم رفت....خدا به همراهش

 

 

امروز عجب روزي شد!!!!

صفحه كليد داغونه نميشه نوشت!!!!

حدود نيم ساعت قبل مريم دوست ۷ سالم بهم زنك زى و كفت كه امروز رفته حلقه خريده!!!!!!!!!!!!!!

اول فك كردم مثل خودم داره سر كار ميذاره اما مريم اهلش نبود!!!!

خلاصه با داداش و خواهرش حرف زدم ديدم نه!!!قضيه جدي تر از اين حرفاست!!!

نميدونم جرا هم خوشحال بودم هم ناراحت.......

ايشالا كه خوشبخت بشه...از صميم قلبم ميخوام...واقعا ميخواااااام

۲ سال قبل كه فاطمه عروس شد مامان كفت كه مريم اون صميميت بينتون كم ميشه..باور نكردم..

نميخواستم باور كنم

ولي اينطور شد...فاطمه متاهل بود و دنياش با من فرق داشت...

هيج كس فك نميكرد كه منو اون بخوايم از حال هم بي خبر باشيم

كسايي كه دى روز ۳۰۰ بار با هم حرف ميزدن الان ۲-۳ ماه يه بار با اس همو ياد ميكنن

به مريم كفتم تو هم ديكه رفتي...

و اين طور شى كه مريم ..دوست ۷ ساله..رفيقي كه تو اخلاق نظير ندىاشت بريد...

خداجونم ازت خواهش ميكنم نذار لحظه اي احساس بدي داشته باشن

همشونو خوشبخت كن...


ب.ن:من اين خبرو به بريسا رسوندم...كلي بشت كوشي مسخره بازي در اورديم كه خداااا ما ترشيديمو ...

خيلي اونم جا خورد....

ب.ن۲:يعني نفر بعدي كدوم يكي از دوستامه؟؟؟؟شايدم خودمالحق كه مريم ادم نميشي تو

ب.ن۳:انصافا با اين صفحه كليد جونم به لبم رسيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 22:54  توسط خودمم!!!  |